مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
357
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفت : آنچه تفرج كرديم ، بس است . اكنون قصد من اينست كه مرا به شهر خويش برى . آنگاه عبد اللّه بحرى او را بسوى شهر خويش برد . چون بدان شهر برسيدند ، برى ديد كه آنجا شهريست از همه شهرها محقرتر . پس بر آن شهر داخل شده ، برفتند تا بغارى رسيدند . عبد اللّه بحرى گفت : اين غار ، خانهء من است و همه خانهاى شهر بدينسان هستند كه غارهاى خورد و بزرگ در كوه دارند . و همه شهرهاى دريا چنيناند . از آنكه هركس بخواهد در دريا مكانى سازد ، بنزد ملك رفته ، به او گويد كه من در فلان مكان ، خانهاى همىخواهم . ملك ، ماهيان را كه نقار نام دارند و آنها را منقارهاست ، بفرمايد نقارها بسوى كوه آيند و بصفتى كه آن شخص خواسته ، از بهر او در كوه ، خانهاى بكنند . كه آن ماهيان ، سنگهاى سخت كندن توانند و در مزد آنها خداوند خانه ، ماهى خوردنى گرفته ، بآنها بدهد و آنها در چاشت و شام بخورند . و تمامت اهل دريا بدين حالت هستند كه معاملت نكنند و خدمت ننمايند مگر بماهى . پس از آن بعبد اللّه برى گفت : داخل غار شو . او داخل غار شد . عبد اللّه بحرى ، دختر خود بخواند . دختركى آفتابروى سياهچشم كمرباريك بيامد ولى عريان بود و مانند ماهيان ، دم داشت . چون دخترك ، عبد اللّه برى را بديد ، با پدر گفت : اين كيست كه با خود آوردهاى ؟ عبد اللّه بحرى جواب داد : اين رفيق برى منست كه از او ميوههاى برى بسوى تو ميآورم . بيا او را سلام ده . دخترك پيش آمده ، او را سلام داد . پدرش گفت : توشهاى از بهر مهمانان بياور . دخترك ، دو ماهى بزرگ از بهر او بياورد كه هريكى از آنها به قدر بزغالهاى بودند . عبد اللّه برى خواه مخواه از غايت گرسنگى از آنها بخورد . و از خوردن ماهى نفرت داشت ولى نزد ايشان جز ماهى چيزى نبود . ساعتى نگذشت كه زن عبد اللّه بحرى نيز آمد و دو پسر با او بودند . هريكى بچهء ماهى در دست گرفته ، ميخوردند ، بدانسان كه آدميان خيار ميخورند . پس از آن زن و فرزندان عبد اللّه بحرى پيش آمده ، بعبد اللّه برى نظاره ميكردند و برو ميخنديدند و تعجب